دلتنگی
با شروع سال جدید دانشگاه بابا هم اغاز به کار کرد و بابایی مجددا دانشجو شد حالا بابایی تو هفته ٣ روز ما رو تنها میذاره و میره تنکابن.
هفته اول که رفت وقتی برگشت از اراد پرسید : پسرم دلت برا بابایی تنگ شد؟
اراد : نه تنگ نشد
ایندفعه بابایی میگه میدونم دلت برا بابا تنگ شده بود؟
اراد :به خدا بابا دلم برات تنگ نشد!!!!!!!!!!!! با حاجی بابا بازی کردم تنگ نشد
حالا هفته دوم
بابایی صبح میخواد بره تنکابن شب کلی با اراد بازی میکنه وسطای بازی بابا ازش میپرسه بابا بره دانشگاه دلت برام تنگ میشه؟؟؟؟
اراد : نه
حالا بابایی میگه اگه دلت برام تنگ شد بابا برات سک سک میخره ها !!!!!
حالا بابایی برگشته اراد تا بابا رو میبینه ازش پرسید : بابا برام سک سک خریدی؟؟؟؟
این یعنی چی؟؟؟؟ هان؟؟؟؟
(اینم قیافه باباییه )
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دلتنگی
